M!t@RaVAd mA!-!T@b
KASH midanestam chist anche az cheshme to ta omghe vojudam jarist!!!!!!!
asan ye vazi!!!! شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین :با خودم می گفتم زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ !!!هیچ زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی، و نه در فردایی ظرف امروز، پر از بودن توست شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با، امید است زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق زندگی، فهم نفهمیدن هاست زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند چای مادر، که مرا گرم نمود نان خواهر، که به ماهی ها داد زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم. پ.ن:میدونم!میدونم!الان میگید این دختره یه روز مسخره می کنه یه روز تعریف!نه!تعریف درسته ولی مسخره نه!!!!!!کلا من ارادت مند سهراب جانم!!!
پوستم مهتابی ست
چشمهایم آبی ست
پدرم دلاك است
سر طاسی دارد
لنگ می اندازد
شامپو مصرف كرد
كله اش هی كف كرد و سپس مویش ریخت و چه اندازه سرش براق است
حرفه ام دلاكی است هدف من پاكی ست
مي نشیند لب سكو آرام یك نفر با احساس و تصور كرده ، خیلی خوش پر و پاست
كودكی را دیدم
می دود در پی صابون و لگن ای نهان در پس در خشك آوردم ، خشك
مشتری های عزیز
لگن پر آبتان با کف باد
رخت ها را نكنید
آبمان قطع شده!
پ.ن:هيچ گونه منظوري از نوشتن اين متن ندارم،فقط محض تفریح(!)نوشتم. +هیچ منظوری شامل مسخره کردن شعر های سهراب عزیزم هم هست که حتی فکرشم نکنین!!! بی کسم من درد من خاکستریست بغض من از جنس دل آزردگیست لاله ام لبخند من پروانه ایست روی گل برگ نگاه یا شناور در عبور قصه ها ابر پاییزم نمی بارم ولی بر هر گلی غنچه ای رز در کویرم من نمی رویم به هر گلدان خالی قامتم گر چون سپیداری بلند آشیان دارد پرستوی دلی بر شانه ام سایه ی کمرنگ یک دیوانه ام بوسه بر چشمان من زد شاپرک با پرستو بسته پیمان چشم من خالی از احساس مریم نگذرم از کوچه ها اشک من در قاب غم ها ژاله ایست اشک ها در بغض لب نا دیدنی ست گم شده در باغ نرگس های مست حیف اما; قاصدک را یک نفس باقی نبود تا عبور سبز عشق را باور کند... پ.ن: ببخشید که دیر آپ کردم ولی مهم اینه که بالاخره آپ کردم طاعات و عباداتتون قبول باشه منم دعا کنین راستی موزی جون (هورا)و پسرک تنها تا چند وقتی شایدم تا همیشه نمیان نت کیمیا(سراب رد پای عشق)و مژگان جون(خاطرات من)هم تا چند وقتی نمی تونن بیان! الای جونم (الای رز بی بو)با ایلیا (ایلی پسری)دارن میان ایران!!!!!!!!!! و امیر عزیزم(در امتداد حسرت)هم از مکه اومده ولی دسترسی به نت نداره!!! دوستدار همتون: پنج شنبه بود چشم هایش * یک نفر هم خاک می پاشید سرش * پ.ن:اینو از توی نظرات وبلاگ شب غمم برداشتم حالا اگه اجازه داد بعدا" آدرس وبلاگشو میذارم وذکر منبع می کنم که ناراحت نشه. پ.ن۲:نمیدونم مال شما هم اینجوری بود یا نه ولی چند روز بود که بلاگفا نظرات وبلاگ رو نمیاورد پس کسایی که به نظراشون توجه نشد ناراحت نشن!!! ...من بعد از گذشت جوانی و گذشت عمری که نیمی از آن در مصیبت ناگفتنی ونیم دیگرش درتنهایی ملال انگیز صرف شده ،حالا برای اولین بار کسی را یافته ام که به راستی می توانم دوست داشته باشم تو را پیدا کرده ام تو همدل من ، نیمه ی بهتر من، وفرشته ی خوب من هستی با رشته ی نیرومندی به تو بسته شده ام تو را خوب، با استعداد و دوست داشتنی میدانم قلبم از یک عشق پر شور و عمیق خبر می دهد به تو تکیه دارد تو را به کانون هستی و سرچشمه ی زندگیم می کشاند تو را در وجودم محاط می کند و در حالی که از شعله ای پاک ونیرومند روشن است مرا و تو را می گدازد و... به صورت یک وجود واحد در می آورد... ج.ایر به به ! سلام به دوستان عزیز خودم !!! من بالاخره اومدم!!!!!!!!!!!! پیروزی اسپانیای عزیزم رو از صمیم صمیم قلب به کاسیاس عزیزم هم به تمام دوستان عزیزترم تبریک میگم با اینکه اون آدرس این وبلاگو نداره و اگرم داشته باشه سواد خوندنشو نداره و از این موارد به هر حال من کار خودمو می کنم! بشنو از نی ،چون حکایت می کند وز جدایی ها شکایت می کند کزنیستان تا مرا ببریده اند در نفیرم مرد و زن نالیده اند سینه خواهم شرحه شرحه در فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سّر من از ناله ی من دور نیست لیک چشم وگوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان مستور نیست آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشق است کاندر آن نی فتاد جوشش عشق است کاندر آن می فتاد نی،حریف هرکه از یاری برید پرده هایش پرده ها ما درید همچو نی زهری و تریاقی که دید؟ همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟ نی حدیث راه پر خون می کند قصه های عشق مجنون می کند محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست درغم ما روز ها بیگاه شد روز ها با سوز ها همراه شد روز ها گر رفت گو رو باک نیست توبمان ای آنچه چون تو پاک نیست.... دختری می نگرد بیرون را مرگ،فانوس به دست آمده تا جام بی رنگ شفق بستاند باد رهزن ز درختان دزدید برگ یاقوت نشان کوچه از گریه ی باران خیس است تک درختی که در این کوچه نشسته چتر دستش شده بر لانه ی گنجشک پناه سایه ها از در و دیوار گریخت دخترک گفت : که من چرا تنهام؟ شانه زد موی سرش را ،باران دخترک شاد شد از بوسه ی باران عکس مهتاب،رخش باران خورد پرده را آه کشید چون نفهمید خدا را دارد!!! اشک هایم را ندیدی ، چون محو تماشای باران بودی ولی امیدوارم آنقدر در آینه مجذوب نشده باشی که حداقل زشتی دیو خود خواهیت را ببینی باشد که با دیگران چنان نکنی که با من کردی . . . شیشه ی دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل ما با نگاهی سرد، پرپر می شود کاش یارب آشناییها نبود یا به دنبالش جدایی ها نبود یا که او با من نمی شد آشنا یا که او از من نمی کردی جدا سراغ از من نمی گیری، چه شد افتادم از چشمت؟ منم فانوس لبخندت، غرورت، گریه ات، خشمت، اسیرم، خسته ام، سیرم، مرا دریاب می میرم... دل تو وقتی می گیره دل من می خواد بمیره حاضرم دلم فدات شه تا که قلب تو نگیره نمی گم دلم اسیره نمی گم پیش تو گیره من می گم اگه نباشی دلم از غصه می میره کو طبیبی تا شکافد قلب خونین مرا تا ببیند من نمردم، عشق توکشته مرا گر همین است که تورا دارم دوست بعد از این بیشتر از پیش خطا خواهم کرد how much
you care. Because when they're gone, no
mattershout and cry, they won't hear you anymore منتظر نمون تا اینکه بالاخره دیر بشه. چون وقتی که اون یه نفر بره دیگه مهم نیست که تو چقدر بلند فریادمیزنی و گریه میکنی چون دیگه نمیتونه صداتو بشنوه ********************** Toghere we stand ,Divided we fall صدای پاشنهی
چکمههاش را میشنیدم میدوید صِدام میکرد.
آنطرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین............ نشسته بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغها را میشمردم
تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند،
جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی
که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گلبرگهاش کَنده، پخش، لهیده
شد بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم تو جیبهاش، راهم را کشیدم
رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد. صدای تندِ قدمهاش و صِدای نَفَس نَفَسهاش هم.
برنگشتم به رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو
گذشتم. هنوز داشت پُشتم میآمد. صدا پاشنهی چکمههاش را میشنیدم. میدوید صِدام
میکرد.
آنطرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَم بِش بود. کلید انداختَم در را
باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و
فریاد - نالهای کوتاه ریخت تو گوشهام - تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. بهروو افتاده بود جلو ماشینی که بِش
زده بود و رانندهش هم داشت توو سرِ خودش میزد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده
بود و خون، راه کشیده بود میرفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترسخورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بستهی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند رو
آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ
خودم را نگاه کردم.
چهار و چهل و پنج دقیقه! گیج،درب و داغون نِگا ساعتِ رانندهی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه
بود!!! ای انسان بیاموز درس تنها با یاد گچ و تخته و نیمکت نیست درس علوم زیستن است دینی داشتن است قرآن آموختن است ریاضی شمردن است ودر آخر... فلسفه ی زندگی کردن است با دیگران کاملا" مساوی... Every night in my dreams Celin Dion ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي رنگين پوست..............!!!! نمی دونم با چه چیزی شروع کنم! به نام او؟نه! به نام خالق یکتا؟ ربطی نداشت ! اصلا" نامی
نمی نویسم ... شروعش این است: این آدم تغییری نکرده... بعداز هزاران هزار بار قهرو آشتی تغییری نکرده!دارم خودمو
گول می زنم!... که فکر میکنم
دوستم داره... اون هم داره منو گول می
زنه......که میگه دوستم داره! کاش.... چه کلمهی غمناکی...کلمه ای که همراه با حسرت گفته میشه.... کاش این آدم مثل قبلش میشد ! به قول چاوشی: اگر بیای همونجوری که بودی کم میارن حسودا ازحسودی ! ای آدم تو کی هستی؟ ای مجنون تو کی هستی؟ تو چه مجنونی هستی که میگی دوستت دارم اماپای حرفت نیستی!؟ چرا؟ کاش...کاش
دوباره هردو بودیم مجنون یکدیگر! به خاطر داری؟ تو مجنون من
بودی و من لیلی تو!نگو که من
دوستت نداشتم..... داشتم!کی گفته که
لیلی مجنون را دوست نداشت؟ من به اندازه ی مجنون دوستت داشتم ولی با نام لیلی.... یه شب خوب تو آسمون یه ستاره چشمک زنون خندیدو گفت کنارتم تا آخرش تا پای جون ستاره قشنگی بود آرومو و نازو مهربون اون شد عشق من منم شدم عاشق اون ولی زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون یه ابر اومد ستاره رو دزدیدو برد نامهربون حالا شبا به یاداون زل می زنم به آسمون دلم می خواد داد بزنم این بود قول و قرارمون تو رفتی و از خودتم نزاشتی حتی یک نشون ستاره ای را از روی صفحه ی آسمان چیدم دامنم را زیرش گرفتم تا پودر های طلایی اش روی فرش اتاقم نریزد ستاره را در پارچه ی قرمز مخملی دامن مادرم گذاشتم بخاطر نوری که از لا به لای پارچه بر صورتم پاشیده می شد خوابم نمی برد ستاره را در میز کنار تختم گذاشتم وآهسته به خواب رفتم ناگهان ستاره را رو به رو ی خودم دیدم که بر من لبخند زد و گفت:سلام! با تعجب به او نگاه کردم :تو.......تو........تو چگونه؟.... با صدای آهسته و گوش نوازی در جوابم گفت:بله........من هم مثل تو میتونم حرف بزنم،از من نترس من دوست تو ام! با اینکه شدیدا" تعجب کرده بودم ولی حرفهاش آرومم کرد گفتم:خوشبختم، من مهتاب هستم تو برای چی اومدی روی زمین؟ چرا گذاشتی بچینمت؟ -راستی!چون تو باید یک آرزو کنی!؟ -باشه،آرزو می کنم همیشه یک ستاره مثل توداشته باشم! ستاره لبخندی زد!و از دیدگانم نا پدید شد! ناگهان از خواب پریدم!دامنم تقریبا" طلایی شده بود!به آسمون نگاه کردم!ستاره ای به رویم چشمک زد!!!!!
چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت : فقط امروز برای مدت زیادی از برم میروی بگو که دوست دارم به چشمانش خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم و بر لبانش بوسه ای زدم اما نگفتم که دوسش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود را به آغوش من انداخت و سرش را بر روی سینه ام فشرد و گفت امروز بگو دوسم داری دستهای سفید و بلندش را گرفتم اما باز نگفتم که دوسش دارم . ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چند شاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم به من گفت : بگو که دوسم داری میترسم که دیگر هیچ وقت این کلمه را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم . وقتی که آن روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده وحیران پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم فریاد زدم : به خدا دوست دارم اما.... چیزی را که از دست داده ای فراموش کن وچیزی را که نمی توانی فراموش کنی به دست بیاور!! .-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.- گفتمش دل میخری؟ پرسید:چند؟ گفتمش: دل مال تو تنها بخند! خنده کردو دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود! دل ز دستش روی خاک افتاده بود!جای پایش روی دل جا مانده بود! -.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-. ستاره ای در خواب طلایی افتاد. رشته ی عطری گسست. آب از سایه ی افسوسی پر شد. موجی غم را به لرزش نی ها داد. غم را از لرزش نی ها چیدم. به تارم بر آمدم به آیینه رسیدم. غم از دستم رها شد آیینه شکست. از تارم فرود آمدم میان برکه و آیینه...........آرام گریستم. سهراب سپهری تراوید شرم با زبانش می جنگید تا بر آن سلطه یابد.گفت:"ما هردو در دست قدرتی پنهان هستیم قدرتی عادل و مهربان.بگذار آن قدرت با ما همان کند که مشیت اوست." "جبران خلیل جبران" پس کجایی ؟ چرا نمی یای و من و با خودت ببری ... خسته ام از این بودنه تکراری . من آرامشه با تو بودن و می خوام امیدوارم ازم دریغش نکنی حالا که می دونی ، دیوونتم ... منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم و در چشمان مهربانت خیره شوم و دوستت دارم را بر لبانم
جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر بر شانه هایت بگذارم ... از عشق تو ... از داشتن منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم و بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام خسته بود نمازش شكسته بود شيشه بود پاك بود اين درخت كل عمر تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ و این بود زندگی و بقيه را به من برگردان ..... ![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
قبرستان شلوغ
خسته بود و بی فروغ
یک نفر بوسید خاک مادرش
یک نفر می شست خاک همسرش
مادری فریاد می زد: عاطفه
نور چشمم ،نازنینم ،عاطفه
پس کجایی عاطفه ؟!
یک نفر آرام می خواند فاتحه
*
روستایی لهجه اش شیرین
چنان هم صحبت مردم شده
مثل اینکه روستایش غرق در گندم شده
گفت : می خواهی بخوانم سوره ای
آیه ای یا آیه الکرسی چطور
یک نفر آهسته رد شد با موتور
*
گفت : ای مردم شتاب
می فروشم شمع و خرما و گلاب
*
یک نفر حلوا بدست
روی قبری میوه می شد دست بدست
*
یک نفر سر را گذاشت بر روی سنگ
یک نفر آورد گل های قشنگ
*
یک نفر می گفت : ای احسان من
مرغ خوش الحان من
منزل تازه مبارک جان من
*
من میان این هیاهو گم شدم
فکر غمهای دل مردم شدم
*
مرگ را دیدم میان قبرها
ایستاده قامتش صاف و بلند
نیست در لحن صدایش
جز طنین نیشخند
*
گفت : باور می کنید ؟!
این مکان مال شماست
بعد از این.....
تنهایی و خواب عمیق
بهترین حال شماست!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
Don't wait until it's too late to tell someone how much you love,
برای اینکه به یه نفر بگی که چقدر دوسش داری و چقدر برات مهمه، اونقدر
**********************
To realize the value of a friend: Lose one
برای پی بردن به ارزش یک دوست، آن را از دست بده
با یکدیگر ما ایستاده ایم - جدا از هم سقوط می کنیم![]()


![]()
![]()
I see you, I feel you
That is how I know you go on
Far across the distance
And spaces between us
You have come to show you go on
Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on
Love can touch us one time
And last for a lifetime
And never let go till we're gone
Love was when I loved you
One true time I hold to
In my life we'll always go on
Near, far, wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on
You're here, there's nothing I fear
And I know that my heart will go on
We'll stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on and on
![]()
![]()
به نام خالق مجنونی به نام لیلی و لیلی ای به نام مجنون!![]()

![]()
کاش می شد دیدنت رویا نبود...
گفته بودی با تو میمونم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود...
سالیان سال تنها مانده ام
من دعا کردم برای بازگشت
بازهم گفتی که فردا میرسی ،
کاش روز دیدنت فردا نبود...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو... اشک شوق ریزم
وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم ...![]()
از فرصت ارتباط من کم کردند…
هر وقت به هم عشق تعارف کردیم…
از نمره ی انضباط ما کم کردند…![]()
اهل زمين نبود
برسنگ قبر من بنويسيد
تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد
چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد
عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد
پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود
![]()
اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
که در این بحر دو رنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم![]()
پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:
لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم
و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!!
ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم.
من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجيـده خاطر از رفتار مرد،
از همه همکاران و دوستانش مي خواهد که عکسي از نامزد،
برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به او قرض بدهند
و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش،
در يک پاکت گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست مي کند،
به اين مضمون:
روبرت عزيز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم،
لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جدا کن
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |











